نوربالا| آدرس خانه‌ات را بده تا دستت را قطع نکنیم

روایتی که می‌خوانید خاطره‌ یکی از پرستاران جبهه از سروکله زدن با شمس‌الله ابرهیمی است که در کتاب «در ره منزل لیلی» به قلم رقیه کریمی آمده:



این مطلب را برای صفحه اول پیشنهاد کنید


منبع: https://farsnews.ir/news/14020612000785/%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%7C-%D8%A2%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D9%82%D8%B7%D8%B9-%D9%86%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85

می‌ترسید نگران شوند. دوست نداشت خانواده‌اش این همه راه را به خاطر او بیآیند و سختی بکشند. 

«با اینکه آسیب جدی ندیده بود اما لازم بود خانواده‌اش بالاسرش باشند. شاید باید او را به خانه می‌بردند. اما هر کاری می‌کردیم آدرس و شماره تلفن آن‌ها را نمی‌داد. می‌گفت: نمی‌خوام بفهمن اتفاقی برای من افتاده.

مثل همیشه با لجبازی جواب داد: نمی‌خواد خبر کنید، نگران می‌شند.

نگاهی سرد به دستانش انداختم و با همان لحن جدی گفتم: قراره صبح دستتو قطع کنیم! باید به خونوادت خبر بدیم. 

پایان پیام/


به گزارش خبرنگار حوزه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، یکی از مشکلاتی که پزشکان و پرستاران جبهه‌های دفاع مقدس با رزمندگان داشتند، این بود که بیشتر آن‌ها نمی‌خواستند خانواده‌هایشان بفهمند که آسیب دیده‌اند. چه آسیبشان جزئی و کم‌اهمیت بود و چه قطع عضو یا حتی احتمال نوشیدن شربت شهادت زیر تیغ عمل جراحی.

دست‌هایش که آسیب دیده بود را به من نشان داد و گفت: من که طوریم نیست! برای چی می‌خواید به اونا خبر بدید؟

سرانجام آخرین تیر را انداختم و با حالتی جدی رفتم بالای سرش. با لحن محکم گفتم: آدرس خونتونو بده، باید خونوادتو خبر کنیم. 

بخوان:  سونامی گردشگری گیلان، فرصت سرمایه گذاری در زیرساخت های اقامتی است/ شهربازی ساخته شود

صبح که چشم‌هایش را باز کرد برادرش بالای سرش بود. قرار نبود دستش را قطع کنند. خنده از لبانش محو نمی‌شد.»

بهت زده شد. با اندوه به دستانش نگاه کرد؛ فقط کمی تاول زده بود. باورش نمی‌شد. دلم برایش سوخت. با ناراحتی آدرس را داد و خوابید.